تبليغاتX
پیامبر صلح
همکاری با وبلاگ سرباز سرخ 

دوستان من سلام!

از امروز من رسما فعالیت خودم رو در این وبلاگ تعطیل میکنم

و ادامه ی راه مبـــــارزه رو در کنــار دوســـت خوبم "مداد قرمز" هستم و همکاری خودم رو با وبلاگ ُسرباز سرخ

آغاز میکنم.

مثل همیشه منتظر حمایت های شما هستم!

 

سرباز سرخ

سرباز سرخ

به امید ایرانی آزاد و آباد

آرش

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 1:31 AM in Wed 18 Jul 2007
نامه اعتراضی دانشجویان در اعتراض به زندانی بودن بیش از 25 دانشجو 

 

http://18tir1386.blogfa.com 

http://18tir1386.blogfa.com

 

دانشجویان عزیز برای امضا كردن این نامه نام خود را به ایمیل زیر بفرستید :

  

petition_18tir@yahoo.com

 

در جهت جمع آوری امضا برای آزادی یاران دبستانی بكوشید

 

متن نامه:

 

  18 تیر دیگری در ماتم سپری شد

اما نه ماتمی از سوی دانشگاه، که دانشجو سکوت هم اگر می کند از غم نیست، فرصت اندیشیدن است و به دست و پا زدن های بیهوده ی ظلم كنندگان خندیدن. اما ظالم سکوت اگر می کند از ناتوانی است و فریاد هم اگر می زند از ناتوانی بیشتر!

 

18 تیر دیگری در ماتم سپری شد

و لکه ی ننگین ترس آنان که سال هاست از پشت خنجر زدن را مرام خویش کرده اند بر دروازه های آهنین دانشگاه پررنگ تر نشست تا عابران پیاده هم ببینند استخوان های دانشجو زیر ضربه ی پای چکمه پوشان خرد می شود اما نمی گذارد از این دروازه های مقدس پا فراتر نهند.

 

18 تیر دیگری در ماتم سپری شد

تا همگاه ببینند خاطره ی تجاوزی سهمناک با تجاوز های بیشتر پاک نمی شود و این زخم قدیمی را هر چه بیشتر تحریک کنند فریاد عدالت خواهی دانشجو بلند تر می شود و بلند تر شنیده خواهد شد فریاد پدران و مادران آنان نیز و فریاد یاران و هم پیمانان آنان نیز و فریاد تمامی ستم دیدگان و رنج کشیدگان نیز.......و بی این همه مگر چند نفر از ملت باقی می ماند جز همان خوش خدمتان و چاپلوسان همیشگی؟!

 

18 تیر دیگری در ماتم سپری شد

تا نان به نرخ روز خوران بدانند، دروغ های آنان را تنها ساده دلان سر سپرده باور می کنند نه آنان که با ما زیسته اند و راه رفتن های ما را دیده اند. معنای تهمت های فساد و اعتیاد به دانشجو که فرزند ملت است جز آنکه ملتی را فاسد خطاب کرده باشید چیست؟ و اگر چنین است، این چه حکومتی است که ملتش همه فاسدند؟

نه آقایان! دانشجو تنها به یک چیز معتاد است و آن اندیشیدن در فرجام ظلم و زور و استبداد شماست!

حال که دوستان ما را گرفتید، خانه شان را ظالمانه غصب کردید و بر تمام اعمالتان ردایی از دل سوزی و خیر خواهی پوشاندید بدانید دانشجویان ایران آزادی یارانشان را نه با التماس که با فریاد حق طلبی می خواهند آزادی حق یاران دبستانی ماست آنان را آزاد كنید ، و خود را از مردابی كه هر روز در آن فرو تر می روید نجات دهید .

اگر قدری حقیقتند جویی در وجودتان مانده بیاندیشید هیچ انسانی برای مرگ خود به گوری این سان وسیع که شما می کنید نیاز ندارد!

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 1:23 AM in Mon 16 Jul 2007
پاشنه ها رو وربکشیم!!!!!!!!! 

پاشنه ها رو ور بکشیم!!!!!!!!!

magnify

خوب! این هم از بنزین که اینقدر براش مضطرب شده بودیم! برامون سهمیه بندیش کردن که دیگه پاشنه ی کفشهاتونو ور بکشیم و پیاده گز بفرماییم!!!!!

از این به بعد چرخ زدن تو ایران زمین،جردن، عظیمیه و جهانشهر (کرج) و بقیه ی جا ها تعطیله!!! کولر ماشینت رو هم فراموش کن، این که رفیقت(خانم یا آقا) زنگ بزنه و بگه : "پاشو بیا ببینمت" رو که اصلا حرفشو نزن!!!!
فکر کنم بهتره پای تلفن دیدار ها رو تازه کنیم .

راستی! میگن تو تبریز که ما به مردمش میگیم {...} نه بنزین سهمیه بندی شده و نه خبری از کارت هوشمند و بنزین لیتری 100 تومان هست. ترکها بدون کارت دارن بنزین میزنن لیتری 80 تومان بالاخره باید نشون بدن که از نوداگان ستارخان و باقر خان هستند. دیگه خود دانید....

میگن اگه یه قورباغه رو بندازی تو آب جوش، نمیتونه تحمل کنه و میپره بیرون! اما اگه بندازیش تو آب سرد بعد آب رو روی شعله بذاری اون نمیفهمه!!! و آب اونقدر گرم میشه که قورباغه میپزه!باید مواظب باشیم بلای قورباغه سرمون نیاد!!! و با وضع حاضر خودمون رو وفق ندیم!!!

یه مثال دیگه هم هست:میگن تو عوارضی قزوین دو نفر آدم گذاشته بودن که هرکی میخواست بره قزوین باید اون دو نفر ترتیبشو میدادن! ملت ساعت ها جلوی دروازه ی قزوین تو صف می ایستادند تا اون دو نفر کارشونو با هاشون بکنند بعد برن قزوین!!!!!!!چند روز بعد مردم میریزن تو خیابون و به وضع موجود اعتراض میکنند! وقتی ازشون می پرسن که از اینکه با هاتون اون کار و میکنند ناراحتید؟! میگن: نه!!!!!!! ما میخوایم بگیم که به جای 2 نفر 10-15 نفر پذارن که مردم تو گرما و سرما معتل نشن!
باید مواظب باشیم که این کار و هم نکنیم

-آرش

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 3:9 PM in Tue 3 Jul 2007
نامه ی وداع چه از " چه گوارا " به "فیدل کاسترو" 

نامه ی وداع چه از " چه گوارا " به "فیدل کاسترو"

 

"سال کشاورزی"

هاوانا- یکم آوریل 1965

 

 

در این لحظه من چیزهای زیادی را به خاطر می آورم.وقتی من تو را در خانه ی "ماریو آنتونیا" ملاقات کردم، وقتی تو پیشنهاد دادی من با تو آمدم وهمه دلواپسی ها ناشی از آماده سازی بود.یک روز آنها به ما سر زدند و پرسیدند چه کسی باید از مرگ مطلع باشد، و امکان حقیقی این موضوع در همه ی ما ریشه کرد! بعداً ما می دانستیم که این درست بود که در یک انقلاب یک طرف یا برنده می شود یا می میرد( اگر یک انقلاب حقیقی باشد) بسیاری از همرزمان در راه پیروزی قرار گرفتند.

 

امروز هر چیزی صدای دراماتیک کمتری دارد، زیرا ما  بیشتر بالغ شده ایم،اما اتفاق خودش را تکرار می کند. من احساس می کنم که قسمتی از وظیفه ی خود که مرا به انقلاب کوبا در قلمروش گره زده بود را به خوبی ادا کردم، و با تو وداع می کنم، با همه ی همرزمان، با مردم تو که الان مردم من هم هستند.

 

من رسما از همه ی سمت های خودم به عنوان رهبر حزب،وزیر،سمت فرماندهی و شهروند کوبایی استعفاء می دهم.هیچ قانونی مرا به کوبا پیوند نمی زند.

 

وقتی زندگی خودم را مرور می کنم،معتقدم  با صداقت و وقف کامل برای هر چه محکم تر کردن پیروزی انقلاب کار کردم. تنها اشتباه جدی من این بود که از اولین لحظه ها در " سیرا مائسترا " به تو اعتماد کافی نداشتم، و خیلی سریع به توانایی های تو به عنوان یک رهبر و انقلابی پی نبردم.

 

من روزهای با شکوهی را زندگی کردم و در کنار تو به خاطر متعلق بودن به مردممان در روزهای غمگین بحران کارائیب احساس غرور می کردم. دنیا به ندرت سیاستمداری داشته که مثل آن زمان تو باهوش باشد.من احساس غرور می کنم که از تو پیروی کردم بدون هیچ تردید و درنگی،و همچنین به خاطر اینکه با روش فکری تو،دیدن خطرها و ارزیابی ارزش ها شناخته شده ام.

 

سایر ملت های جهان از تلاش های نسبتاً کم من برای همکاری دعوت کردند.من می توانم این کار را انجام دهم زیرا مسئولیت تو به عنوان رهبر کوبا تو را از این کار منع می کند. وقت جدایی ما فرا رسیده است!

 

تو باید بدانی که من این کار را با لذت همراه غم انجام می دهم.من خالص ترین آرزو هایم را به عنوان یک سازنده و عزیزترین از آنهایی که من عزیز نگه داشتم را اینجا باقی میگذارم . مردمی را رها می کنم که مرا به عنوان پسر خود قبول کردند و این قمستی از روح مرا آزرده می کند.

من امیدی که تو به من آموختی را به جبهه های جنگ جدید می برم،روح انقلاب مردمم را نیز،

همچنین احساس ادا کردن مقدس ترین وظیفه ها را : جنگ در مقابل امپریالیسم هر جا که ممکن باشد.این منبع قدرت است، و عمیق ترین زخم ها را شفا می دهد.

اگر آخرین لحظه ی من، مرا زیر آسمان های دیگری پیدا کند،آخرین فکر من در مورد این مردم و مخصوصاً تو خواهد بود.من به خاطر درسهایی که به من دادی از تو سپاسپگزارم. من سعی خواهم کرد که تا آخرین موفقیت ها (فتوحات) در کارهایم امیدوار باشم.

 

من همیشه با سیاست خارجی انقلابمان شناخته شده ام، و همین روند را ادامه می دهم. هر جا که باشم در قبال یک انقلابی کوبایی بودن احساس مسئولیت می کنم و همانطور که باید رفتار می کنم. من متاسف نیستم  که برای همسر و فرزندانم چیزی نمی گذارم و چیزی هم برای آنها درخواست نمی کنم، چرا که دولت امکانات کافی برای زندگی و آموزش برای آنها فراهم می کند.

من برای تو و مردممان حرف های زیادی دارم اما احساس می کنم که آنها ضروری نیستند. کلمات قدرت بیان آنچه که من برای آنها دوست دارم را ندارند، در سیاه کردن صفحات نیز سودی نیست.

 

همیشه به سوی پیرزوی!

سرزمین یا مرگ!

تو را با همه ی شوق انقلابیم در آغوش می گیرم.

 

"چه"

منبع: سایت  www.thechestore.com 

ترجمه : آرش فراهانی

 

**به نظر شما  چرا فرمانده رامون کوبا رو ترک کرد؟ به دلایل ذکر شده در این نامه یا به این دلیل که کاسترو به آرمان های انقلاب کوب پشت پا زد؟

                    
 
 
                  

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 1:12 AM in Thu 3 May 2007
مصاحبه ای با "کامیلو گوارا" پسر ارنستو چه گوارا در بلژیک 

                           

سئوال: شما به درستی پدر خودتان را نمی شناسید زیرا وقتی او مرد شنا تنها 5 سال داشتید. شاید شما هم ایشان را مثل ما می شناسید: از طریق کتاب ها

 

کامیلو: من خاطراتی از او به یاد دارم ولی مطمئن نیستم که آیا آنها اتفاق افتاده اند یا من آنها را خواب در رویا،خواب دیده ام!من او را از داستانهایی که از مادرم،خانواده ام و دوستان پدرم شنیده ام می شناسم.

 

سئوال: برای معتقدین به بازار آزاد(جهانی سازی و امپریالیسم) و آمریکایی ها او یک شیطان است.

 

کامیلو: این مشکل آنهاست نه من! او یک برای دولت آمریکا و آمریکایی های چند ملیتی یک شیطان است نه برای مردم آمریکای شمالی. من مطمئن هستم که مردم آمریکای شمالی "چه" را تحسین می کنند و به احترام می گذارند،او را دوست می دارند و زیر پرچم او بر علیه بی عدالتی در جامعه آمریکایی مبارزه می کنند. در آمریکا حرکتی شده است که وحدت منافع آن را با کوبا نشان می دهد و سعی می کند محاصره اقتصادی  کوبا را برچیند.

 

سئوال: زندگی پدر شما با بحث و جدال خاتمه یافت،او کوبا را ترک کرد زیرا حزب کارگران و کشاورزان  به روی کار آمد یعنی حزبی که او به آنها اعتماد نداشت.بنابراین با فیدل که تبدیل به یک رهبر عمل گرا شده بود به مشکلاتی برخوردند.

 

کامیلو: این حقیقت ندارد.پدر من کوبا را ترک کرد زیرا او یک انقلابی  ابدی  بود. او در نامه ای که به زودی منتشر خواهد شد نوشته است که هیچ گونه بحث یا نزاعی با فیدل نداشته است.چه و فیدل تا آخر با هم دوست،برادر و همرزم ماندند.اینکه این دو با هم مشکلاتی داشتند دروغی است که از پیش از مرگ چه برنامه ریزی شده است.در دهه ی 60 یعنی دورانی که او در کنگو و سایر کشور های کاپیتالیست به سر می برد و کسی نمی دانست که او کجاست روزنامه های غربی داستانهای خنده داری نوشتند: او مرده است،او در زندان کوبا زندانی است.با این دروغ ها آنها می خواستند به انقلاب ک.با و فیدل کاسترو به عنوان رهبر چپ گراهاو مردم فقیر که امروزه نیز رهبری 80% مردم دنیا را بر عهده دارد ضربه بزنند.به عبارت دیگر آنها سعی می کردند مردم را متعاقد کنند که ارنستوی انقلابی،این سمبل بزرگ، آنقدر هم بزرگ نیست بلکه مردی است که مجبور است به خاطر داشتن پاره ای از مشکلات با همرزم انقلابی خود فیدل کاسترو از کوبا بگریزد.

 

سئوال: زندگی پسر "چه" در کوبا چگونه است؟

 

کامیلو: شما می خواهید بدانید که آیا من امتیازی نسبت به سایرین دارم یا نه؟ فرزندان "سمبل بزرگ" یک امتیاز دارند: تعداد زیادی از مردم کوبا همچنان "چه" را دوست می دارند.من همیشه احساس شرمندگی می کنم چرا که بسیاری از مردم کوبا با فرزندان "چه" بسیار مهربان تر و گرمتر نسبت به دیگران برخورد می کنند. من احساس می کنم که کوبایی ها محبتی که نسبت به پدر من داشتند را امروز به من و خانواده ام ابراز می کنند. ما فقط در این زمینه نسبت به سایرین متمایز هستیم.

 

سئوال: اوضاع امروز در کوبا چگونه است؟ به نظر می رسد اوضاع اقتصادی به صورت تدریجی رو به رشد است.

 

کامیلو: سال 1994 نازلترین سال برای ما بود.بعد از آن اقتصاد کوبایی ها دوباره تدریجا شروع به رشد کرد که جدا به نوبه خود یک معجزه بود! و "چه" در این قضیه نقش چندانی نداشت.(می خندد)آن سال بر روی همه ی ما اثر عظیمی داشت.کشوری را تصور کنید که قربانی یک محاصره ی اقتصادی سخت است و ناگهان 80% از بازار خود را به دلیل فروپاشی اروپای شرقی از دست می دهد و در همان زمان حلقه ی محاصره و تحریم تنگ تر می شود و قیمت کالاهای غربی که ما  همانند هر کشور جهان سومی دیگر نیازمند آنها هستیم رو به گرانی می رفت.اما بازهم ما توانستیم اقتصادمان را رشد دهیم.این یک معجزه بود. یک مثال خیلی خطرناک.ما بدون دریافت حتی یک سنت از بنیاد های بین المللی به این مهم دست یافتیم. ما نشان دادیم که شما می توانید چیزهایی زیادی بدون پول و سرمایه بدست بیاورید اما برای این کار نیازمند یک قدرت سیاسی هستیم.من فکر می کنم  که کاپیتالیست های سراسر جهان از اینکه از این مثال در سایر کشور های جهان پیروی شود نگران هستند. به همین دلیل است که آنها تلاش می کنند که ما را حتی با قدرت عظیم تری نابود کنند.

 

سئوال: فیدل کاسترو به زودی صحنه ی سیاست را ترک خواهد کرد،او 72 سال سن دارد.پس از او چه اتفاقی می افتد؟در فلوریدا جمعیت زیادی از تبعید شده های کوبایی منتظر روزی هستند که بتوانند کوبا را پس بگیرند.

 

کامیلو: چیزهایی کمی در این دنیا هستند که یک فنر بتواند با اطمینان در مورد آنها اظهار نظر کند(می خندد).کوبایی های مقیم فلوریدا سال 1959       می گفتند ما کوبا را دوباره فتح خواهیم کرد! ها! امروز 40 سال از آن روز می گذرد و آنها هنوز در فلوریدا هستند.وقتی اروپای شرقی از هم پاشید آنها با اطمینان می گفتند: ما کوبا را پس می گیریم. این مربوط به 9 سال پیش می شود.برای مدت 60 سال یعنی از آغاز قرن  تا اواخر دهه 50  کوبا  مستعمره ی آمریکا بود. ما کاپیتالیسم را می شناسیم. ما عملکرد آنها را تجربه کرده ایم.تا زمانی که فیدل و گروهی از جوانان انقلاب را آغاز کردند.شما فکر می کنید مردم کوبا بعد از مرگ فیدل چه می کنند؟ آیا شما فکر می کنید که هرکسی می خواهد که وضعیت به دوران 1959 برگردد.یا مردم اجازه می دهند که آمریکا بیاید و بر ما حکومت کند؟

 

سئوال: آیا شما فکر نمی کنید که رژیم حاکم کوبا کوبا سقوط خواهد کرد؟کالا های مصرفی غرب بسیار گمراه کننده هستند.یک نفر این روزها در هاوانا به این نکته توجه می کند.

 

کامیلو: در غرب کاپیتالیسم مردم زیادی را گمرا می کند.بله ممکن است چند نفر از مردم نادان در جهان سوم را نیز گمراه کند.

 

سئوال: دست بردارید!! جوانان کوبایی نایکی،مارلبورو،کوکاکولا و واکمن و ... می خواهند.

 

کامیلو: بدون شک،بدون شک! اما اینها اکثریت جوانان نیستند. هرگز! مردم کوبا به مرحله ی بیداری سیاسی و فرهنگی رسیدند که نمی توان آن را به آسانی نادیده گرفت.کوبایی ها دیده اند که چه بر سر روسیه و اروپای شرقی آمد.قبل از فروپاشی دیوار برلین این ها به مردم قول بهشت را داده بودند اما چه چیزی نصیب مردم شد؟ هیچ چیز× حقیقتا هیچ چیز!! به جز هرج و مرج؛آشوب و استثمار. ما کوبایی ها این را می دانیم و نمی خواهیم مشابه این داستان برای ما تکرار شود. درسته! هنوز هستند کسانی که می خواهند ما را به آمریکا بفروشند اما آنها در اقلیت هستند.

 

سئوال: آیا به نظر شما عاقلانه تر نیست که آمریکا را کلا نادیده بگیرید و پیوند های اقتصادی خود را با اروپا محکم تر کنید؟

 

کامیلو: اروپایی ها هم بشر دوست نیستند! شما باید واقع بین باشید: ارتباط ما با اروپا به این که هر کدام از ما چه چیزی می تواند از دیگری بگیرد بستگی دارد.اما آمریکا به اروپا نیز فشار اعمال می کند،فشار خیلی زیاد.اروپای شمالی در مقابل قانون "هلم بورتون"مقاومت می کند(بر اساس این قانون هیچ دولت آمریکایی حق تجارت و تبادل صنعتی با کوبا را ندارد) و ما در این باره خوشحال هستیم.اما آیا این  به خاطر علاقه ی اروپایی ها به کوبا است؟نه! این مسئله ی حاکمیت است.چطور یک کشور می تواند قبول کند که کشوری دیگر مبادلات تجاری و صنعتی کشور های دنیا را با ان کشور ممنوع کند؟

 

سئوال: تا این اواخر کوبا یک "بهشت سوسیالیست جدا" بود. اما امروزه شما پذیرای مردم زیادی هستید(توریست،تاجر و ...).آیا این یک نقطه قوت است؟

 

کامیلو: کوبا هیچگاه آنقدر که شما فکر می کنید جدا نبوده.ما همیشه ارتباط خوبی با اروپا داشته ایم.و البته اروپای شرقی.و ما همیشه نسبت به فرهنگ اروپا برخوردی باز داشتیم.در گذشته ما هرگز  توده ی توریسم از اروپای غربی را رایج نمی کردیم زیرا به آن نیاز نداشتیم اما امروزه این صنعت به مهمترین منبع درآمد  ما و راهی برای جذب سرمایه گذاری خارجی تبدیل شده است.

 

سئوال: اما توده ی توریسم یک سایه ی پنهان به دنبال خود دارد: فحشا!

 

کامیلو: به نظر من سایر نقاط دنیا نسبت به آمدن آن با توریست ها به کوبا  بیشتر از این ها با بحران ارزش های انسانی درگیر هستند.

 

سئوال: آیا شنا واقعا به این اصل معتقد هستید؟

 

کامیلو: بله! فحشا در بلژیک به خوبی مشاهده می شود.من با چشمان خودم دیدم.مردمی که پول کافی دارند دست به فحشا و خود فروشی نمی زنند.آنهایی که با کمبود پول مواجه هستند این کار را می کنند،چرا؟

 

سئوال: زیرا پول نیاز دارند؟؟؟

 

کامیلو: نه!  اگر من هر روز به خاطر بی پولی گرسنه بمانم باز هم سراغ فحشا نمی روم. اینجا بحث ارزش ها مطرح است. بنابراین، ما چه کار می توانیم بکنیم؟آیا باید  همه ی توریست ها بیرون بیاندازیم؟ یا اینکه مطمئن شویم که مردم با اینکه پول کافی ندارند اما به ارزش های ضروری انسانی احترام می گذارند. در هر دو حالت ما باید به سختی کار کنیم تا فحشا را به عقب برانیم.

 

سئوال: شما برای وزارت شیلات کار می کنید.جالبه! که شما اینچنین وزارتخانه ای دارید اید،کوبایی ها  به ستخی ماهی می خورند.

 

کامیلو:درسته! اما پیشرفت هایی صورت گرفته است.در گذشته خوردن ماهی برای فقرا بود.یا برای سگ ها و گربه ها.در حال حاضر ما سعی می کنیم که مصرف ماهی را با استفاده از نمایشگاه ها و فستیوال ها رایج کنیم.

 

سئوال: گفته شده که حتی فیدل هم در این طرح شرکت کرده.

 

کامیلو: بله! او در یک برنامه ی تبلیغاتی در تلویزیون شرکت کرد. او در یک اتاق خالی بر سر یک میز خالی دیده شد که پشت میز نشسته بود.و خیلی جدی به دوربین نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت.بعد از مدتی یک پیش خدمت وارد می شود و برای او یک ظرف ماهی سرو می کند.فیدل در سکوت ماهی را می خورد. زمانی که فقط استخوان های ماهی در ظرف او باقی مانده بلند می شود و آمرانه به دوربین نگاه می کند و با مردم با لغات تاریخی صحبت می کند: “And now ,YOU” and now we all eat fish

 

منبع: HUMO nr 43/3032  16 October  1998

ترجمه ی آرش فراهانی(ArAsH Guerrila)

 

                                                   

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 0:15 AM in Mon 5 Mar 2007
کلوب چه گوارا 
سلام!

خوب هستید؟ می خواستم راجع به ۲ تا مطلب با شما صحبت کنم

۱) ازاین به بعد وبلاگ 2 نفر نویسنده داره و یکی از دوستای خوب من به نام پویان من رو تو نوشتن این مطالب کمک می کنه و مطالب من اگه اشکالی داشته باشه توسط ایشون اصلاح می شه. می خواستم ورود این دوست عزیز رو به این وبلاگ تبریک بگم و براش آرزوی موفقیت کنم.امیدوارم بتونیم یه تیم خوب تشکیل بدیم.اگر کسانی هم هستند که می خوان با ما همکاری داشته باشن خوشحال می شم خودشونو معرفی کنن تا من و پویان جان  بتونیم همکارای خوبی داشته باشیم.

 

۲) نمی دونم تا چه حد با سایت cloob.com آشنایی دارید.فقط اینو می گم که یه سایت ارتباطی خیلی خوبه برای جوونای ایرانی! تو این سایت کلوپ های زیادی با موضوعات مختلف وجود داره برای بحث و تبادل نظر.یکی از این کلوب ها "کلوب چه گوارا" است. من آدرس سایت رو براتون لینک می کنم.خوشحال می شم تو بحث های ما شرکت کنید.

دوستانی که در سایت cloob.com عضو هستند برای عضویت در کلوب "چه گوارا" روی لینک زیر کلیک کنند.

                                                     

                                                           کلوب چه گوارا

دوستانی که تمایل دارند در cloob.com عضو بشن باید روی لینک زیر کلیک کنند(بعد از عضویت در cloob.com به  کلوب"چه گوارا" برید (لینک فوق) و در این کلوب عضو شوید.اگر برای عضویت در cloob.com با مشکلی مواجه شدید با من تماس بگیرید(یا از طریق ایمیل و یا از طریق یاهومسنجر)

id: sir.yaro0

email: arash_guerrila@yahoo.com

                                                   

                                              لینک عضوبت در cloob.com

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 7:11 AM in Sun 4 Mar 2007
خاطرات سفر با موتور سیکلت-ارنستو چه گوارا 

                           ارنستو دز آغاز سفر

چه کوارا در سال 1951 در حالیکه دانشجوی 23 ساله  دانشکده ی پزشکی دانشگاه بوینوس آیرس بود تصمیم گرفت تجربه ی جدیدی بر تجربیات خود بیافزاید.تجربه ی سفر به کشور های مختلف آمریکای لاتین. در این سفر ها مشاهدات عینی او از مشکلات اقتصادی و سیاسی و به ویژه فقر جانکاه توده های مردم این کشور ها او را متقاعد ساخت که تنها راه رهایی ملل آمریکای لاتین از اسارت امپریالیسم آمریکا انقلاب مسلحانه است.این سفر ها به او آموخت که آمریکای لاتین را به عنوان مجموعه ملت های مجزا در نظر نگیرد بلکه سرزمین مذکور را یک واحد اقتصادی و فرهنگی بداند که آزادی آن نیازمند اتخاذ استراتژی سراسری است. او در این سفر طولانی تا آنجایی که توانسته خاطرات خود در شهر هاو کشور های مختلف را در دفترچه ی خود ثبت کرده است(او در زمان حضور خود در جبهه جنگ های چریکی نیز این کار را کرده است) او این سفر را با آلبرتو گرانادای29 ساله( زیست شناس)که برادر  دوستان مدرسه ای او بوده(با موتور Norton 500 CC  ساخت سال  1939  که متعلق به آلبرتو بود)آغاز می کند اما به تنهایی آن را به پایان می رساند و سفر این دو دوست را از هم جدا می کند. در سال 2004 فیلمی تحت عنوان The Motorcycle Diaries در اسپانیا ساخته شد که شرح همین سفر است و سناریوی آن از کتاب(خاطرات سفر با موتور سیکلت-ارنستو چه گوارا) بازنویسی شده است. این فیلم در کشور های آرژانتین،پرو و شیلی فیلمبرداری شده و کارگردان آن Walter Salles  است و Gael Garcia Barnel در نقش ارنستو  و Rodrigo De La Serna  در نقش آلبرتو هنرنمایی می کنند.

باید اشاره کنم که این فیلم در بسیاری از جشنواره های فیلم اروپا و آمریکا جوایزی هم دریافت کرده است.موسیقی متن این فیلم که ساخته ی Gustavo Santaolaya است در همه جشنواره هایی که در آن شرکت کرده،جایزه "بهترین موسیقی متن فیلم" را به خود اختصاص داده است.

در اینجا سعی می کنم هفته ای یک بار یکی از قسمت های این کتاب یا بهتر بگم دفترچه خاطرات چه گوارا رو برای شما دوستان بنویسم(به همراه عکس های مستند از این سفر و صحنه هایی از فیلم)

در آخر جا دارد از زحمات دوست خوبم آقای رضا برزگر

(مترجم کتاب The Motorcycle Diaries که  آشنایی من با ایشان از همین کتاب چه گورا آغاز شد)  کما ل تشکر را بنمایم و موفقیت های بیشتری را برای ایشان آرزو کنم.

                                                                                             >>آرش<<  

 

 

*پیش گفتار-نوشته ی ارنستو گوارا لینچ(پدر ارنستو چه گوارا)

 

آلبرتو گرانادای زیست شناس و برادر توماس و گریگوریو(دوستان مدرسه ای چه) بود روزی آمد و به ارنستو گفت: ((شنیده ام عازم سفری به دور آمریکای جنوبی هستی،من هم با تو می آیم))

سال 1951 بود.ارنستو عاشق شده بود.عاشق دختری اهل کوردوبا.من و مادر ارنستو و همه ی اعضای خانواده گمان می کردیم همین روزها ارنستو با آن دختر طناز و دوست داشتنی ازدواج خواهد کرد.اما یک روز ارنستو آمد و گفت: ((پدر! من عزم سفر دارم))

گفتم: ((چه مدت طول خواهد کشید؟))

گفت: (( یک سال،شاید هم بیشتر.آخر می خواهم با موتور سیکلت همه ی آمریکای جنوبی را بگردم.))

پرسیدم: ((دوست دخترت را چه می کنی؟))

گفت: ((اگر دوستم داشته باشد،منتظرم می ماند.))

گفتم: ((خسته می شوی.))

گفت: ((خسته خواهم شد.))

گفتم: ((گرسنه می مانی.))

گفت: ((می دانم.))

گفتم: ((ممکن است بمیری.))

گفت: ((برای مردن آماده ام.))

گفتم: ((پس می روی؟))

گفت: ((باید بروم!))

من اشتیاق ارنستو را برای تجربه ی قلمروهای بکر و ناشناخته می دانستم و می دانستم که او حس ماجراجویی عجیبی دارد،اما فکر می کردم علاقه اش به آن دختر زیباروی کوردوبایی از شدت اشتیاق و ماجراجویی او خواهد کاست.گیچ شده بودم.فهمیدم که ارنستو،پسرم در زوایای روح خوش چیزهایی دارد که من هنوز آنها را ندیده ام.این چیزهای شگفت و پنهان او را با گذشت زمان یافتم و دیدم.آن روزها نمی دانستم اشتیاق شدید ارنستو به سفر ناشی از بی تابی های روح او برای کشف قلمروهای تازه است.

سفر ارنستو سفر توریستی نبود.او نمی رفت تا از اماکن تاریخی و بناهای قشنگ عکس بگیرد.او می رفت تا از نزدیک در شادی ها و غم های مردمی که نمی شناختشان مشارکت کند.او با چشمانش می نوشید و بدین سان عطش دل خود را فرو می نشاند.او همیشه می خواست با شریک شدن در غم های آدم های ناشناخته و دور مرهمی باشد بر زخم هایشان و التیامی باشد بر غم هایشان.

او با همه ی مردم جهان احساس یگانگی می کر.بعد ها فهمیدم که او می خواست خود را در آستانه ی انسانیت قربانی کند.ارنستو عازم سفر شد.در آن زمان او 23 سال داشت.وقتی او عازم شد من مشغول صرف نهار با یکی از دوستان آرژانتینی او، پدر کاچیتی بودم.کشیشی که به داشتن عقایدی آزادی خواهانه مشهور بود.داشتم با پدر کاچیتی درباره ی سفر ارنستو به جنگل های آمازون و زندگی او در میان جزامیان آن ناحیه صحبت می کردم.

پدر کاچیتی با دقت به حرفهایم گوش داد و گفت: ((دوست من! من آدمی هستم که از همه چیز خود در راه مردم گذشته ام.اما باید اعتراف کنم که هیچ گاه توان زندگی در میان جزامیان،آن هم در منطقه ای کثیف و فقیر مانند جنگل های آمازون را ندارم.من در برابر عظمت روح ارنستو کلاهم را از سر بر می دارم و تعظیم می کنم.کاری که او انجام داده است به چیزی بیش از شجاعت نیاز دارد.شور و شوق و اراده ی پولادین او مرا به یاد قدیس فرانسوی آسیزی می اندازد.قدیس خاکی شما راهی طولانی پیش رو دارد.))

واقعیت آن بود که من هیچ گاه ارنستو را این گونه تلقی نکرده بودم.همیشه فکر می کردم او نیز مشغول انجام کارهایی ساده و معمولی است که همگان به آن مشغولند.بعد ها فهمیدم که ارنستو کارهای دشوار و طاقت فرسای خود را معمولی جلوه می دهد تا ما نگران حال او نباشیم و نیز فهمیدم که تقدیری از درون او را به دنبال خود می کشید.او همه چیز را چنان می دید که گویی برای نخستین بار آن ها را می بیند.همیشه مایه ای از کنجکاوی و حیرت داشت.در سخنانش شوخی و جدیت را به هم می آمیخت،چنان که شنونده نمی دانست شوخی می کند یا جدی می گوید.روزی نگاهی به دفترچه ی خاطرات سفرش به پرو انداختم، نوشته بود: ((اگر بعد از یک سال خبری از ما دریافت نکردید به دنبال سرهای خشک شده و پر از کاه و پوشال ما در یکی از موزه های وایکینگ ها بگردید.زیرا ما از سرزمین جیباروها عبور خواهیم کرد،آنها علاقه ای عجیب به کلکسیون کله های آدم دارند!))

البته ما درباره ی جیبارو ها خوانده بودیم و می دانستیم که قبیله ی آن ها قرن هاست که کله ی دشمنان خود را خشک می کنند و از آن ها به عنوان اشیای تزئینی چادرهایشان استفاده می کنند.وقتی این مطلب را خواندم تم لرزید چون می دانستم که ارنستو شوخی نکرده است.از آن روز به بعد هر وقت ارنستو عزم سفر می کرد من در سکوت می شکستم.به همین دلیل وقتی مرا از تصمیم تازه اش برای سفر به دور آمریکای جنوبی مطلع ساخت،او را به کناری کشیدم و گفتم: ((آیا هیچ به مخاطرات این سفر فکر کرده ای؟ البته نمی خواهم مانع تو از کاری بشوم که خودم همیشه آرزویش را داشته ام. اما بدان اگر از جنگل ها وبیشه های مسیر سفرت برنگردی،ردت را می گیرم.به دنبالت می آیم و تا پیدایت نکنم بر نمی گردم.))

او خوب می دانست که من این کار را خواهم کرد و من می خواستم  با گفتن این حرف ها مانع از خطر کردن های وحشتناکش شوم.از او قول گرفتم که ما را مادام از حال و جای خود مطلع کند.او نیز پذیرفت و به قولی که داده بود وفادار ماند.او در طی سفر مرتب به ما نامه می نوشت و از خلال نامه هایش بود که او را کشف کردم.او روحی تیز بین و جستجوگر داشت واز هر کشوری که می گذشت شرایط و اوضاع و احوال آنجا را تحلیل و گزارش می کرد.

برای او در آمیختن با سرنوشت مردم سرگرمی و تفنن نبود.ما این را می دانستیم و او را ستودیم.او آرزوی انجام کارهای بزرگ و طاقت فرسا را داشت و آرزوهایش را شجاعانه عملی می کرد.اعتماد به نفس او برای همه ی ما الهام بخش بود.قله ها را دوست داشت و برای فتح آن ها همه ی توان خود را به کار می گرفت. اینک ارنستو به همراه دوست خود آلبرتو گرانادا پای خود را جای پای کاشفان بزرگ آمریکا گذاشته بوند.آنها نیز آسایش و رفاه خانه و همه ی وابستگی هایشان را به جا می گذاشتند و سبک بال به سوی افق هایی تازه می رفتند.شوری در ارنستو بود و نوعی آگاهی که بر آن جز شور عارفانه نامی نمی توان گذاشت.بدین سان ارنستو و آلبرتو مسیر فاتحان اسپانیایی را در پیش گرفتند.با این تفاوت که این دو به چیرگی و غلبه و تملک هیچ تمایلی نداشتند.

 

 

منتظر نظرات شما دوستان آزادیخواه هستم!

آرش کمانگیر

 

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 6:31 AM in Mon 12 Feb 2007
Biografia del 'Che'--Parte I 

14 giugno 1928
Nasce a Rosario de la Fe in
Argentina Ernesto Guevara de la Serna,

 figlio di Celia de la Serna ed Ernesto Guevara Lynch.

Successivamente nasceranno i fratelli Celia,Roberto,

 Ana María e Juan Martín.

 

 

 

maggio 1930
A quasi due anni si manifesta il primo attacco

d'asma, a causa della fragilità polmonare derivatagli

 da una polmonite contratta a 15 giorni di vita.

 

1932
I medici consigliano un cambiamento di clima: la famiglia si trasferisce ad Alta Gracia, località turistica nella Sierra di Córdoba.
1935
Il Ministero dell'Educazione con una circolare chiede come mai Ernesto a 7 anni compiuti non risulti iscritto a nessuna scuola. A causa dell'asma Ernesto non ha potuto andare a scuola: lo istruisce la madre per il primo anno. Frequenta regolarmente la seconda e la terza, ma poi fino alla sesta studia come può con l'aiuto della madre. Frequenta l'ultimo anno di scuola primaria regolarmente al Colegio Nacional Deán Funes di Córdoba. Per sfidare il male che lo assilla pratica con passione molti sport, specialmente il calcio e il rugby.
1937
Il padre fonda ad Alta Gracia un comitato di sostegno per la Repubblica spagnola.
1942
Ernesto segue un corso di disegno per corrispondenza.
1944
La famiglia si trasferisce a Buenos Aires, ma nonostante la lontananza di 600 chilometri, Ernesto passa molto del suo tempo libero con l'amico Alberto Granado.
1945
Alberto laureatosi in medicina ha trovato lavoro in un lebbrosario a 1000 chilometri da Buenos Aires.
marzo 1945
Si ammala e muore la nonna. Ernesto si iscrive a medicina.

 

1947-1953
Mentre studia medicina, lavora per mantenersi: come infermiere nella flotta mercantile statale sulle petroliere, come praticante all'ufficio d'igiene municipale, nel consultorio e laboratorio di patologia del suo professore Salvador Pisani, che aveva conosciuto da paziente.


dicembre 1951 -
A bordo di una motocicletta parte con Alberto Granado per il primo viaggio nel sud dell'Argentina e nell'America Latina.
06 gennaio 1952 -
Arrivano a Villa Gesel, a 100 km. da Mar del Plata e proseguono verso sud: Miramar, Necochea, Bahía Blanca.

21 gennaio 1952 -
Da Bahía Blanca ai contrafforti delle Ande. A Río Colorado, Ernesto ha un grave attacco d'asma e si ricovera all'ospedale di Choele Choel, dove gli viene somministrata penicillina. Proseguono in moto per Cipolletti, Piedra de Aguila, Neuquén, San Martín de los Andes. Da qui, zigzagando per le colline e lungo i laghi, attraversano il Carrué Piccolo e il Carrué Grande. Passano i laghi Hermoso, Villorino, Torrentoso, Faulkner, Espejo Grande, Nahuel Huapi, Mariquina e arrivano a Bariloche, Puerto Blest, Puerto Alegre. Attraversano la frontiera cilena a Laguna Fría.
10 febbraio 1952 circa -
Entrati in Cile, imbarcano la moto su una lancia e attraversano il lago Esmeralda, sbarcando a Petrhue. La moto dà segni di stanchezza (hanno già percorso 2600 km.); la caricano su un camioncino e raggiungono Osorno e Valdivia

             .....Continua 

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 11:56 PM in Thu 1 Feb 2007
ChE Biography in English-Full Biography 

        Che and Fidel Castro

Ernesto Guevara de la Serna (June 14, 1928 – October 9, 1967), commonly known as Che Guevara or el Che, was an Argentine-born Marxist, politician, and leader of Cuban and internationalist guerrillas. As a young man studying medicine, Guevara traveled "rough" throughout Latin America, bringing him into direct contact with the impoverished conditions in which many people live. (Excerpts from the journal he kept during one of these trips were subsequently published as The Motorcycle Diaries.) Through these experiences he became convinced that only revolution could remedy the region's economic inequality, leading him to study Marxism and become involved in Guatemala's social revolution under President Jacobo Arbenz Guzmán. Some time later, Guevara joined Fidel Castro's paramilitary 26th of July Movement, which seized power in Cuba in 1959. After serving in various important posts in the new government and writing a number of articles and books on the theory and practice of guerrilla warfare, Guevara left Cuba in 1965 with the intention of fomenting revolutions first in Congo-Kinshasa, and then in Bolivia, where he was captured in a CIA/ U.S. Army Special Forces-organized military operation [1]. Guevara died at the hands of the Bolivian Army in La Higuera near Vallegrande on October 9, 1967. Participants in, and witnesses to, the events of his final hours testify that his captors executed him without trial. After his death, Guevara became an icon of socialist revolutionary movements worldwide. An Alberto Korda photo of Guevara (shown) has received wide distribution and modification. The Maryland Institute College of Art called this picture "the most famous photograph in the world and a symbol of the 20th century." Guevara arrived in Mexico City in early September 1954, and shortly thereafter renewed his friendship with Ñico López and the other Cuban exiles whom he had known in Guatemala. In June 1955, López introduced him to Raúl Castro. Several weeks later, Fidel Castro arrived in Mexico City after having been released from political prison in Cuba, and on the evening of 8 July 1955 Raúl introduced Guevara to him. During a fervid overnight conversation, Guevara became convinced that Castro was the inspirational revolutionary leader for whom he had been searching, and he immediately joined the "26th of July Movement" that intended to overthrow the government of Fulgencio Batista. Although it was planned that he would be the group's medic, Guevara participated in the military training along with the other members of the 26J Movement, and at the end of the course was singled out by their instructor, Col. Alberto Bayo, as his most outstanding student. Meanwhile, Gadea had arrived from Guatemala and she and Guevara resumed their relationship. In the summer of 1955 she informed him that she was pregnant and he immediately suggested that they marry. The wedding took place on August 18, 1955, and their daughter, whom they named Hilda Beatríz, was born on February 15, 1956. When the cabin cruiser Granma set out from Tuxpan, Veracruz for Cuba on November 25, 1956, Guevara was the only non-Cuban aboard. Attacked by Batista's military soon after landing, about half of the expeditionaries were killed or executed upon capture. Guevara writes that it was during this confrontation that he laid down his knapsack containing medical supplies in order to pick up a box of ammunition dropped by a fleeing comrade, a moment which he later recalled as marking his transition from physician to combatant.Knapsack[›] Only 15–20 rebels survived as a battered fighting force; they re-grouped and fled into the mountains of the Sierra Maestra to wage guerrilla warfare against the Batista regime. Guevara became a leader among the rebels, a Comandante (English translation: Major), respected by his comrades in arms for his courage and military prowess,[13] and feared for what some have described as "ruthlessness": he was responsible for the execution of many men found guilty of being informers, deserters or spies. In the final days of December 1958, he directed the attack led by his "suicide squad" (which undertook the most dangerous tasks in the rebel army)[14] on Santa Clara which was one of the decisive events of the revolution, although the bloody series of ambushes first during la ofensiva in the heights of the Sierra Maestra, then at Guisa, and the whole Cauto Plains campaign that followed probably had more military significance. Batista, upon learning that his generals — especially General Cantillo, who had visited Castro at the inactive sugar mill "Central America" — were negotiating a separate peace with the rebel leader, fled to the Dominican Republic on January 1, 1959. On February 7, 1959, the victorious government proclaimed Guevara "a Cuban citizen by birth." Shortly thereafter, he initiated divorce proceedings to put a formal end to his marriage with Gadea, from whom he had been separated since before leaving Mexico on the Granma, and on June 2, 1959, he married Aleida March,Children[›] a Cuban-born member of the 26th of July movement with whom he had been living since late 1958. He was appointed commander of the La Cabaña Fortress prison, and during his six-month tenure in that post (January 2 through June 12, 1959),[15] he oversaw the trial and execution of many people including former Batista regime officials, members of the BRAC (Buró de Represión de Actividades Comunistas, "Bureau for the Repression of Communist Activities") secret police, alleged war criminals, and political dissidents. The trials he conducted were alleged to be "unfair", according to Time Magazine.[16] Later, Guevara became an official at the National Institute of Agrarian Reform,INRA[›] and President of the National Bank of CubaBNC[›] (somewhat ironically, as he often condemned money, favored its abolition, and showed his disdain by signing Cuban banknotes with his nickname, "Che").Signature[›] Some saw Guevara as the simultaneously glamorous and austere model of that "new man." During the 1961 Bay of Pigs Invasion, Guevara did not participate in the fighting, having been ordered by Castro to a command post in Cuba's westernmost Pinar del Río province where he was involved in fending off a decoy force. He did, however, suffer a bullet wound to the face during this deployment, which he said had been caused by the accidental firing of his own gun.[25] Guevara played a key role in bringing to Cuba the Soviet nuclear-armed ballistic missiles that precipitated the Cuban Missile Crisis in October 1962. During an interview with the British newspaper Daily Worker some months later, he stated that, if the missiles had been under Cuban control, they would have fired them against major U.S. cities. During this time his fondness for chess was rekindled, and he attended and participated in most national and international tournaments held in Cuba.[17][18] He was particularly eager to encourage young Cubans to take up the game, and organized various activities designed to stimulate their interest in it. Even as early as 1959, Guevara helped organize revolutionary expeditions overseas, all of which failed. The first attempt was made in Panama; another in the Dominican Republic (led by Henry Fuerte,[19] also known as "El Argelino", and Enrique Jiménez Moya)[20] took place on 14 June of that same year.In 1960 Guevara provided first aid to victims during the La Coubre arms shipment rescue operation that went further awry when a second explosion occurred, resulting in well over a hundred dead.[21] It was at the memorial service for the victims of this explosion that Alberto Korda took the most famous photograph of him. Whether La Coubre was sabotaged or merely exploded by accident is not clear. Those who favour the sabotage theory sometimes attribute this to the Central Intelligence Agency[22] and sometimes name William Alexander Morgan, [23] a former rival of Guevara's in the anti-Batista forces of the central provinces and later a putative CIA agent, as the perpetrator. Cuban exiles have put forth the theory that it was done by Guevara's USSR-loyalist rivals.[24] Guevara later served as Minister of Industries,MININD[›] in which post he helped formulate Cuban socialism, and became one of the country's most prominent figures. In his book Guerrilla Warfare, he advocated replicating the Cuban model of revolution initiated by a small group (foco) of guerrillas without the need for broad organizations to precede armed insurrection. His essay El socialismo y el hombre en Cuba (1965) (Man and Socialism in Cuba) advocates the need to shape a "new man" (hombre nuevo) in conjunction with a socialist state.

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 0:37 AM in Thu 1 Feb 2007
بیوگرافی ارنستو چه گوارا 

ارنستو گوارا دلاسرنا(Ernesto Guevara de la Serna) که فیدل کاسترو لقب ((چه)) “CHE” را به  او داد در 14 ژوئن 1928 در “روساریو” دومین شهر بزرگ آرژانتین به دنیا آمد.خانواده او انگلیسی و ایرلندی تبار بود و گرایش های سیاسی چپ داشت.ارنستو بزرگترین فرزند خانواده بود.وی از دوران نوجوانی پسری پر تحرک بود و نظریات سیاسی تند داشت و با اینکه از دوران کودکی تا آخر عمر خویش از بیماری تنگی نفس عذاب می کشید ورزشکار و پژوهشگری برجسته بود.او تحصیلات پزشکی خود را در کمترین مدت به پایان برد و در مارس 1953 از “دانشگاه بوینوس آیرس”(پایتخت آرژانتین) فارغ التحصیل شد.در سال 1954،زمانی که در گواتمالا بود با پشتیبانی از حکومت “ژاکوب آربنز”(Jacob Arbenz) که منتخب مردم بود قدم به عرصه مبارزات سیاسی گذاشت.آربنز در نتیجه توطئه و مداخلات تجاوز کارانه ی “سازمان جاسوسی آمریکا”  (CIA) سرنگون شد و ((چه)) به مکزیک گریخت.اندکی بعد پس از آشنایی با" فیدل" و "رائول کاسترو" دو برادر کوبایی به انقلابیونی پیوست که با جنبش 26 ژوئیه در پی براندازی دیکتاتوری کوبا،"فولژنسیو باتیستا"(Fulgencio Batista) بودند.

چه در دسامبر 1956 از جمله مبارزانی بود که به منظور آغاز مبارزه ی چریکی از عرشه کشتی "گرانما"(Granma) قدم به خاک کوبا گذاشتند.او که در اساس پزشگ گروه بود،همچون یک فرمانده ارتش شورشی ظاهر شد.

در پی سقوط باتیستا در 1959 چه گوارا یکی از رهبران مرکزی حکومت تازه کارگران و دهقانان شد و پست های دولتی متعددی چون ریاست بانک ملی و وزارت صنایع به او واگذار شد.چه گوارا بارها به نمایندگی کوبا در مجامع مختلف چون سازمان ملل متحد  دیگر مجامع بین المللی شرکت کرد.او در مقام یکی از رهبران جنبش 26 ژوئیه به برگزاری گردهمایی های گروه های سیاسی-که سرانجام به بنیادگذاری "حزب کمونیست کوبا" انجامید-یاری رساند.

گوارا در سال 1965 از همه مسئولیت ها و پست های دولتی کناره گرفت و به منظور کمک به پیشبرد مبارزه های ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد(البته یکی دیگر از دلایل این کار او اختلافات او با کاسترو بود) و همراه با داوطلبانی که بعدها در بولیوی به او پیوستند،نخست به "کنگو"(زئیر)رفت و در جنبش ضد امپریالیستی آن کشور به رهبری"پاتریس لومومبا" شرکت کرد.از نوامبر 1966 تا اکتبر 1967 جنبش چریکی بولیوی را بر ضد دیکتاتوری نظامی آن کشور رهبری کرد.در 8 اکتبر 1967 به محاصره دسته خاصی از ارتش بولیوی درآمد.پس از پیکاری خونین بیشتر یاران چه گوارا کشته و زخمی شدند و خود او نیز که زخمی شده بود به اسارت ارتش بولیوی که مستشاران آمریکایی و عوامل(CIA)  آن را رهبری می کردند در آمد و تیرباران شد.

روحش شاد 

ارنستو در کودکی                ارنستو در نوجوانی

 

دوران جوانی ارنستو                ارنستو در دوران زندگی در کوبا

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 0:31 AM in Thu 1 Feb 2007