تبليغاتX
پیامبر صلح
خاطرات سفر با موتور سیکلت-ارنستو چه گوارا 

                           ارنستو دز آغاز سفر

چه کوارا در سال 1951 در حالیکه دانشجوی 23 ساله  دانشکده ی پزشکی دانشگاه بوینوس آیرس بود تصمیم گرفت تجربه ی جدیدی بر تجربیات خود بیافزاید.تجربه ی سفر به کشور های مختلف آمریکای لاتین. در این سفر ها مشاهدات عینی او از مشکلات اقتصادی و سیاسی و به ویژه فقر جانکاه توده های مردم این کشور ها او را متقاعد ساخت که تنها راه رهایی ملل آمریکای لاتین از اسارت امپریالیسم آمریکا انقلاب مسلحانه است.این سفر ها به او آموخت که آمریکای لاتین را به عنوان مجموعه ملت های مجزا در نظر نگیرد بلکه سرزمین مذکور را یک واحد اقتصادی و فرهنگی بداند که آزادی آن نیازمند اتخاذ استراتژی سراسری است. او در این سفر طولانی تا آنجایی که توانسته خاطرات خود در شهر هاو کشور های مختلف را در دفترچه ی خود ثبت کرده است(او در زمان حضور خود در جبهه جنگ های چریکی نیز این کار را کرده است) او این سفر را با آلبرتو گرانادای29 ساله( زیست شناس)که برادر  دوستان مدرسه ای او بوده(با موتور Norton 500 CC  ساخت سال  1939  که متعلق به آلبرتو بود)آغاز می کند اما به تنهایی آن را به پایان می رساند و سفر این دو دوست را از هم جدا می کند. در سال 2004 فیلمی تحت عنوان The Motorcycle Diaries در اسپانیا ساخته شد که شرح همین سفر است و سناریوی آن از کتاب(خاطرات سفر با موتور سیکلت-ارنستو چه گوارا) بازنویسی شده است. این فیلم در کشور های آرژانتین،پرو و شیلی فیلمبرداری شده و کارگردان آن Walter Salles  است و Gael Garcia Barnel در نقش ارنستو  و Rodrigo De La Serna  در نقش آلبرتو هنرنمایی می کنند.

باید اشاره کنم که این فیلم در بسیاری از جشنواره های فیلم اروپا و آمریکا جوایزی هم دریافت کرده است.موسیقی متن این فیلم که ساخته ی Gustavo Santaolaya است در همه جشنواره هایی که در آن شرکت کرده،جایزه "بهترین موسیقی متن فیلم" را به خود اختصاص داده است.

در اینجا سعی می کنم هفته ای یک بار یکی از قسمت های این کتاب یا بهتر بگم دفترچه خاطرات چه گوارا رو برای شما دوستان بنویسم(به همراه عکس های مستند از این سفر و صحنه هایی از فیلم)

در آخر جا دارد از زحمات دوست خوبم آقای رضا برزگر

(مترجم کتاب The Motorcycle Diaries که  آشنایی من با ایشان از همین کتاب چه گورا آغاز شد)  کما ل تشکر را بنمایم و موفقیت های بیشتری را برای ایشان آرزو کنم.

                                                                                             >>آرش<<  

 

 

*پیش گفتار-نوشته ی ارنستو گوارا لینچ(پدر ارنستو چه گوارا)

 

آلبرتو گرانادای زیست شناس و برادر توماس و گریگوریو(دوستان مدرسه ای چه) بود روزی آمد و به ارنستو گفت: ((شنیده ام عازم سفری به دور آمریکای جنوبی هستی،من هم با تو می آیم))

سال 1951 بود.ارنستو عاشق شده بود.عاشق دختری اهل کوردوبا.من و مادر ارنستو و همه ی اعضای خانواده گمان می کردیم همین روزها ارنستو با آن دختر طناز و دوست داشتنی ازدواج خواهد کرد.اما یک روز ارنستو آمد و گفت: ((پدر! من عزم سفر دارم))

گفتم: ((چه مدت طول خواهد کشید؟))

گفت: (( یک سال،شاید هم بیشتر.آخر می خواهم با موتور سیکلت همه ی آمریکای جنوبی را بگردم.))

پرسیدم: ((دوست دخترت را چه می کنی؟))

گفت: ((اگر دوستم داشته باشد،منتظرم می ماند.))

گفتم: ((خسته می شوی.))

گفت: ((خسته خواهم شد.))

گفتم: ((گرسنه می مانی.))

گفت: ((می دانم.))

گفتم: ((ممکن است بمیری.))

گفت: ((برای مردن آماده ام.))

گفتم: ((پس می روی؟))

گفت: ((باید بروم!))

من اشتیاق ارنستو را برای تجربه ی قلمروهای بکر و ناشناخته می دانستم و می دانستم که او حس ماجراجویی عجیبی دارد،اما فکر می کردم علاقه اش به آن دختر زیباروی کوردوبایی از شدت اشتیاق و ماجراجویی او خواهد کاست.گیچ شده بودم.فهمیدم که ارنستو،پسرم در زوایای روح خوش چیزهایی دارد که من هنوز آنها را ندیده ام.این چیزهای شگفت و پنهان او را با گذشت زمان یافتم و دیدم.آن روزها نمی دانستم اشتیاق شدید ارنستو به سفر ناشی از بی تابی های روح او برای کشف قلمروهای تازه است.

سفر ارنستو سفر توریستی نبود.او نمی رفت تا از اماکن تاریخی و بناهای قشنگ عکس بگیرد.او می رفت تا از نزدیک در شادی ها و غم های مردمی که نمی شناختشان مشارکت کند.او با چشمانش می نوشید و بدین سان عطش دل خود را فرو می نشاند.او همیشه می خواست با شریک شدن در غم های آدم های ناشناخته و دور مرهمی باشد بر زخم هایشان و التیامی باشد بر غم هایشان.

او با همه ی مردم جهان احساس یگانگی می کر.بعد ها فهمیدم که او می خواست خود را در آستانه ی انسانیت قربانی کند.ارنستو عازم سفر شد.در آن زمان او 23 سال داشت.وقتی او عازم شد من مشغول صرف نهار با یکی از دوستان آرژانتینی او، پدر کاچیتی بودم.کشیشی که به داشتن عقایدی آزادی خواهانه مشهور بود.داشتم با پدر کاچیتی درباره ی سفر ارنستو به جنگل های آمازون و زندگی او در میان جزامیان آن ناحیه صحبت می کردم.

پدر کاچیتی با دقت به حرفهایم گوش داد و گفت: ((دوست من! من آدمی هستم که از همه چیز خود در راه مردم گذشته ام.اما باید اعتراف کنم که هیچ گاه توان زندگی در میان جزامیان،آن هم در منطقه ای کثیف و فقیر مانند جنگل های آمازون را ندارم.من در برابر عظمت روح ارنستو کلاهم را از سر بر می دارم و تعظیم می کنم.کاری که او انجام داده است به چیزی بیش از شجاعت نیاز دارد.شور و شوق و اراده ی پولادین او مرا به یاد قدیس فرانسوی آسیزی می اندازد.قدیس خاکی شما راهی طولانی پیش رو دارد.))

واقعیت آن بود که من هیچ گاه ارنستو را این گونه تلقی نکرده بودم.همیشه فکر می کردم او نیز مشغول انجام کارهایی ساده و معمولی است که همگان به آن مشغولند.بعد ها فهمیدم که ارنستو کارهای دشوار و طاقت فرسای خود را معمولی جلوه می دهد تا ما نگران حال او نباشیم و نیز فهمیدم که تقدیری از درون او را به دنبال خود می کشید.او همه چیز را چنان می دید که گویی برای نخستین بار آن ها را می بیند.همیشه مایه ای از کنجکاوی و حیرت داشت.در سخنانش شوخی و جدیت را به هم می آمیخت،چنان که شنونده نمی دانست شوخی می کند یا جدی می گوید.روزی نگاهی به دفترچه ی خاطرات سفرش به پرو انداختم، نوشته بود: ((اگر بعد از یک سال خبری از ما دریافت نکردید به دنبال سرهای خشک شده و پر از کاه و پوشال ما در یکی از موزه های وایکینگ ها بگردید.زیرا ما از سرزمین جیباروها عبور خواهیم کرد،آنها علاقه ای عجیب به کلکسیون کله های آدم دارند!))

البته ما درباره ی جیبارو ها خوانده بودیم و می دانستیم که قبیله ی آن ها قرن هاست که کله ی دشمنان خود را خشک می کنند و از آن ها به عنوان اشیای تزئینی چادرهایشان استفاده می کنند.وقتی این مطلب را خواندم تم لرزید چون می دانستم که ارنستو شوخی نکرده است.از آن روز به بعد هر وقت ارنستو عزم سفر می کرد من در سکوت می شکستم.به همین دلیل وقتی مرا از تصمیم تازه اش برای سفر به دور آمریکای جنوبی مطلع ساخت،او را به کناری کشیدم و گفتم: ((آیا هیچ به مخاطرات این سفر فکر کرده ای؟ البته نمی خواهم مانع تو از کاری بشوم که خودم همیشه آرزویش را داشته ام. اما بدان اگر از جنگل ها وبیشه های مسیر سفرت برنگردی،ردت را می گیرم.به دنبالت می آیم و تا پیدایت نکنم بر نمی گردم.))

او خوب می دانست که من این کار را خواهم کرد و من می خواستم  با گفتن این حرف ها مانع از خطر کردن های وحشتناکش شوم.از او قول گرفتم که ما را مادام از حال و جای خود مطلع کند.او نیز پذیرفت و به قولی که داده بود وفادار ماند.او در طی سفر مرتب به ما نامه می نوشت و از خلال نامه هایش بود که او را کشف کردم.او روحی تیز بین و جستجوگر داشت واز هر کشوری که می گذشت شرایط و اوضاع و احوال آنجا را تحلیل و گزارش می کرد.

برای او در آمیختن با سرنوشت مردم سرگرمی و تفنن نبود.ما این را می دانستیم و او را ستودیم.او آرزوی انجام کارهای بزرگ و طاقت فرسا را داشت و آرزوهایش را شجاعانه عملی می کرد.اعتماد به نفس او برای همه ی ما الهام بخش بود.قله ها را دوست داشت و برای فتح آن ها همه ی توان خود را به کار می گرفت. اینک ارنستو به همراه دوست خود آلبرتو گرانادا پای خود را جای پای کاشفان بزرگ آمریکا گذاشته بوند.آنها نیز آسایش و رفاه خانه و همه ی وابستگی هایشان را به جا می گذاشتند و سبک بال به سوی افق هایی تازه می رفتند.شوری در ارنستو بود و نوعی آگاهی که بر آن جز شور عارفانه نامی نمی توان گذاشت.بدین سان ارنستو و آلبرتو مسیر فاتحان اسپانیایی را در پیش گرفتند.با این تفاوت که این دو به چیرگی و غلبه و تملک هیچ تمایلی نداشتند.

 

 

منتظر نظرات شما دوستان آزادیخواه هستم!

آرش کمانگیر

 

|+|
Written by "ArAsH Guerrila" at 6:31 AM in Mon 12 Feb 2007